
0:00
0:00
Lyrics
دوباره آتش عشقم به سر زد
بیا ترسم قلم دستم بلرزد
تو را گفتم برو چندی دگر راه
که در این آسمان گم کرده ره ما
بیابم رنگی از رنگین کمانی
ببر زین جا مرا هر جا که دانی
نه جای من نه جای توست اینجا
که باید دست از دل شست اینجا
کجا عشقی تواند کرد منزل
به شهری که ندارد هیچکس دل
قلم تنها سفر کرد آخر آن شب
گریزان بود از جهل مرکب
فراخوان زورقش از بهر دیده
فراری شد قلم از شهر دیده
چنان میرفت که از بادش غباری
نماند آنجا به دشتی یادگاری
ز خون خود دادم قطره چند
که بنویسم برایش آخرین حرف
به اشک و زاری و با ناله و آه
شنیدم با خود میگفت در راه
ندارد هستی بی عشق رنگی
نوشت آن شب قلم بر تخته سنگی
اگر چه با دلی پر وهم میرفت
شنیدم سوی شهر قهر میرفت
نه جای من نه جای توست اینجا
که باید دست از دل شست اینجا
کجا عشقی تواند کرد منزل
به شهری که ندارد هیچکس دل
